تبليغاتX
رهرو
رهرو
این وبلاگ به شخص دیگری به ثمن بخص واگذار گردید.
2 نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 16:5  توسط رهرو  | 

بردن و باختن

بعضی وقتها که می بازی ، می بری و بعضی وقتها که می بری ، می بازی.

 

                                                                                           " چه رویاهایی می آیند"
2 نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 22:22  توسط رهرو  | 

نتیجه
زمانی می رسد که نیاز است آدم به نتیجه ای برسد. فقط رسیدن به نتیجه ، و دیگر مهم نیست که این نتیجه درست باشد یا غلط.
2 نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 19:24  توسط رهرو  | 

ذهن اسیر باد

سر نخي از سوراخ ذهنم بيرون افتاده است. با كنجكاوي آنرا در دست مي گيرم. به نظر محكم مي آيد. شايد بهتر است بگويم طناب است. آرام به سمت خودم مي كشم. نه ، محكم است و تكان نمي خورد. بايد آن سرش به چيز استواري بند باشد. طناب را بدور دستم مي پيچم و اينبار همزمان با كشيدن آن ، وزن خود را نيز با زور بازو همراه مي كنم ، دندانهايم را بر روي هم فشار مي دهم ، رنگ صورتم قرمز مي شود ولي نه ، باز هم تكان نمي خورد. پس از اين تلاش مذبوحانه! ، يكدفعه زورم را از روي طناب بر مي دارم. پيش خودم فكر مي كنم كه اين ديگر چيست. توي ذهن من كه چيز محكمي وجود ندارد. پس اين طناب به كجا بند است؟! ناگهان طناب به سمت داخل كشيده مي شود و مرا هم بدنبال خود مي كشاند. فريادي مي زنم و به درون ذهنم پرتاب مي شوم. از ميان دريا و بيابان و جنگل ، تخته پاره و خرابه و زباله و ... كشيده مي شوم بدون آنكه بتوانم دستم را از طنابي كه بدور آن پيچيده شده ، باز كنم. سرم را بلند مي كنم و سر ديگر طناب را مي بينم. آويزان است و به دست باد به اين سو و آن سو كشيده مي شود.!

2 نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 21:52  توسط رهرو  | 

عشق

گفتم باید عاشق او شوم ... ولی نتوانستم.

گفتم نباید عاشق او شوم ... ولی نتوانستم.

کی به این عشق دستور می دهد؟!

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 13:5  توسط رهرو  | 

فرزانه
فرزانه به درجه ای از آگاهی رسیده است که دیگر به دنبال اثبات چیزی نیست. در برابر حماقتهای دیگران فقط لبخند می زند و با کسی بحث نمی کند…
2 نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 19:36  توسط رهرو  | 

کم حرفی

راز کم حرف بودنم را با استفاده از یک آینه کشف کردم.

کاشف به عمل آمد که گوشم بزرگتر از زبانم است !

حالا دوتا بودن گوشهایم بماند !

2 نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 21:45  توسط رهرو  | 

بزودی در این مکان وبلاگ راه اندازی مجدد خواهد گردید...!
2 نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 11:35  توسط رهرو  | 

..........
فعلا یه مدت نمی خوام آپ کنم...یعنی بی انگیزه شدم.

اومده بودیم که جواب بگیریم ، زهی خیال باطل! ، هم سوالاتم بیشتر شد هم تردیدهام چند برابر.

از همه دوستانی که سر می زنن ممنونم ، اگر چه خودم آپ نمی کنم ولی به همه سر می زنم.

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 11:10  توسط رهرو  | 

بازی کردن چهار نقش در يک آن و لحظه
يک مشکل فرهنگي که ماها داريم اينه که در روبرو شدن با آدمها و اتفاقها و رويدادهاي روزمره در يک آن و لحظه چهار نقشي رو که در زير بهشون اشاره مي کنم  رو  به گونه اي نا آگاهانه بازي مي کنيم:

بيايم فرض کنيم که ما در يکي از روزهاي زندگيمون از فرد  x يا يک کرده ي فرد x دلخور شديم.

1- نقش شاکي : شاکي کسي است که به خاطر کردار يا عمل فرد ايکس ناراحت يا عصباني يا دلخور شده است. و در نهان و ذهن خود از فرد x گله مند است. اين جور وقتا , شاکي به جاي اينکه دلخوري خود رو با فرد مورد نظر در ميان بذاره و بهش بگه که من از اين کارت خوشم نيامد و منتظر باشه که دليلي قانع کننده يا پوزشي دوستانه بشنوه , اونرو به ذهن مي سپاره.

2- نقش دادستان : در اينجا کسي که تا چند ثانيه يا دقيقه يا زمان پيش نقش شاکي رو داشت , حالا سرگرم بازي کردن نقش دادستان هستش! اين دادستان الان سرگرم اتهام زدني نهاني و در درون ذهن خود و  نه آشکارا به فرد x هستش.

3- نقش دادگر يا قاضي : الان دادستاني که تا چند لحظه ي پيش نقش شاکي رو داشت , ميره و روي صندلي قاضي يا همون دادگر مي شينه. و به طور مخفيانه و نهاني و در دايره ذهن خودش ، فرد x رو محکوم مي کنه.

4- نقش جلاد يا اجرا کننده حکم : در اينجا فرد که تا چند لحظه پيش نقش دادگر و قاضي رو به گونه اي ناآگاهانه و بي دادگرانه بازي کرده بود! لباس جلادي رو به تن مي کنه و تبر اجراي حکم رو به دست مي گيره.در اينجا هستش که جلاد در اجراي حکم به گونه اي آشکارا و آتيشي حکم رو در مورد فرد x اجرا مي کنه.

براي همه مان پيش اومده که در نگاه نخستي که به چهره کسي داشتيم ازش بدمون اومده و اون چهار نقش رو در يک ثانيه بازي کرديم.يا اينکه از کرده ي کسي خوشمون نيومده. با خودمون مي گيم اين دفه يه خورده گوشش رو مي پيچونم.يا زياد بهش رو نمي دم.يا اينکه زيرآبش رو مي زنم تا بفهمه با کي طرفه.

(نمی دونم نویسنده مطلب کیه)

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 13:55  توسط رهرو  | 

زندگی

هر کس از دریچه چشم خود به زندگی می نگرد و هر کس آنرا به رنگی می بیند. یکی آنرا عذابی سخت می یابد و دیگری از آن لذت وافر می برد. یکی آنرا راهی بسوی ابدیت و دیگری تصادف چرخ هستی ، که منجر به نابودی می شود ، می داند. بعضی ها چنان به آن چسبیده اند که حاضرند همه چیز خود را برای جدا نشدن از آن فدا کنند و بعضی ها آرزوی مردن که هیچ ، می گویند ای کاش هرگز به دنیا نیامده بودند. کسانی می گویند که در دنیا باید لذت برد و خوش بود و کسانی می گویند که باید به حال خود گریه کرد.

همه درست می گویند ، زندگی تمام اینهاست. زندگی همانیست که در ذهن خود می پرورانی. زندگی تو جلوه بیرونی تفکر توست.

2 نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 22:7  توسط رهرو  | 

حرف
قبل از آنکه دهان به حرف زدن وا کنی ، خوب بشنو و نیک و بد را از هم تمیز بده و بدان که یک آشپز خوب ، ابتدا باید حس چشایی خوبی داشته باشد.
2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 20:55  توسط رهرو  | 

خسته ام
خسته ام....

خسته از حرفهای قشنگ....

خسته از دنیای دو رنگ....

بدنبال پای طاووس می گردم.

2 نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 8:29  توسط رهرو  | 

؟؟؟

دندانی را که ظاهر آن سالم است ولی از درون پوسیده است ، چکار باید کرد؟

2 نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 20:19  توسط رهرو  | 

بازگشت به خویشتن

ساحل را می بینی و از شوق رسیدن پر و بال می گشایی. با آغوش گشاده می خواهی هر چه زودتر به ساحل برسی ؛ ولی ناگهان سرت به سنگ می خورد ، به صخره ای استوار. حال می فهمی که به امید چیزی که سرابی بیش نبوده ، دریای آب را رها کرده ای. چاره ای نیست جز آنکه با دلی غمگین و سری شکسته به آغوش دایه ات پناه بری که همیشه با مهربانی تو را پذیراست.

2 نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 0:20  توسط رهرو  | 

دلی به وسعت دریا
دلی که دیگران را می بخشد و چشم بر خطا و جفای آنان می بندد ، دل بزرگی است ؛ ولی عظمت دلی را ببین که به بخشیدن دیگران نیاز پیدا نمی کند ؛ دلی که هرگز از کسی دلگیر نمی شود.
2 نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 23:2  توسط رهرو  | 

قضاوت

آدمیان را به قضاوت می نشینی و حکم خدایی می دهی ... این یکی خوب است ... آن یکی بد است ... انگار که مسلط به زمین و زمانی ؛ و یکدفعه می بینی که چه خوب بوده است آنی که تو بد می پنداشتی و چه ابلیس خبیثی بوده آنکس که در نظرت فرشته ای پاک بوده. لحظه ای خود را ببین که لهیب آتش خشمت چگونه به آسمان می رود وقتیکه قضاوت غلط دیگران را درباره خود می شنوی.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 23:10  توسط رهرو  | 

من و دیگران

کسی را می شناسم که خیلی پولدار است. اگر چه دوست دارم مانند او پولدار باشم ولی دوست ندارم که ثروت خود را از سفره دیگران جمع کنم.

کسی را می شناسم که زنی زیبا دارد. دوست دارم زن زیبا داشته باشم ولی دوست ندارم او را با دروغ و فریب بدست آورم.

کسی را می شناسم که همه از او حساب می برند. دوست دارم دیگران از من حساب ببرند ولی دوست ندارم که پشت سرم به من دشنام دهند.

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 22:9  توسط رهرو  | 

مشک بی آب

خواستم بگویم که این مشک دیگر آب نمی دهد ؛ که از این سبو ، دیگر بجز هوا چیزی برون نمی تراود. خواستم بگویم که مشک را در دریا اندازید ، سبو را درون چشمه ای جوشان بگذارید ؛ ولی دیدم مشک همیشه مشک است ، فقط کافیست یکی آنرا پر کند و سبو همیشه آب می دهد اگر گاهگاهی تکه ابری از بالای آن رد شود. دیدم که همه جا پر است از چشمه ، پر از رود و دریا. دیدم که آب موج می زند بر تپه های خشک ، دیدم که سبو ها چشمه های سیارند. و البته دیدم که سبویی کهنه بودن در بیابانی خشک بسیار بهتر است از دریایی بودن در کنار اقیانوس.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 23:57  توسط رهرو  | 

افسوس

افسوس از آن جوانی ، که تا زدست نرود ، قدرش ندانی.

2 نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 23:1  توسط رهرو  |